الان ساعت ۲ صبحه و من بعد از اینکه یک ساعتی توی تخت بودم و خوابم نمی برد٬اومدم که اینجا مطلبی رو بنویسم.فکر میکنم خوندن این مطلب زیاد جالب نباشه.فقط دارم مینویسم که به عنوان مطلب پایانی این وبلاگ چیزی داشته باشم و در ضمن شاید راحتتر بخوابم.
این چند وقت٬شبهای زیادی هست که وقتی میرم بخوابم ٬انواع دغدغه ها و مشکلات میاد جلوی چشمام و حسابی میرم تو فکر .فکرایی که ۹۹ درصدشون مربوط به پروژه ی فوق لیسانسی میشه که به خاطر یه انتخاب اشتباه ٬ ۸-۹ ماهی هست که کاملا زندگیم رو تحت تاثیر خودش قرار داده.شدم مثل یه دونده ی دوی ماراتنی که به خاطر دیر شروع کردن مسابقه٬مجبور میشه خیلی سریع بدوه تا خودش رو برسونه ولی درست اون موقعی که باید کار رو تموم کنه نفس کم میاره.رسماً و عملاً و علناً کم آوردم.
درحالیکه تا آخر دی فرصت دارم برای دفاع وگرنه اخراج میشم٬ روز به روز وقت بیشتری رو تلف میکنم و انگیزه و توانی برای تموم کردن پروژه ندارم. وقتی که اینها همزمان میشه با اتفاقاتی مثل دعوت شدن به جلسه ی دفاع دکترای یکی از دوستای همکلاسی لیسانس و خبرهای خوشی که از موفقیتهای بقیه ی دوستات از گوشه و کنار دنیا میرسه٬دیگه اون موقع است که ناخودآگاه ادامه ی کار برات خیلی سخت میشه.
این روزها سختترین دوران زندگیم در طول این ۲۷ سال رو تجربه میکنم.در وضعیتی قرار گرفتم که مجبورم انرژی خیلی زیادی صرف کنم تا حالت روحیم رو مناسب جلوه بدم.برای اینکار به خیلی چیزها متوسل شدم که یکیش همین وبلاگ بوده.اما فکر میکنم دیگه ظرفیت تحمل این فشار رو ندارم.یعنی دیگه نمیتونم این قدر مخفی کنم.
این موقعها آدم دلش میخواد یکی باشه بشینی کنارش و براش درددل کنی و با ترکیدن بغضت مقاومت کنی ولی یهویی اشکات سرازیر بشه و سرتو بگذاری روی شونه هاشو های های گریه کنی.خالی میشی.اینجوری شاید یه ذره ظرفیتت بره بالاتر.ولی نمیدونم شاید این یه خودخواهی باشه.
۲-۳ روزی هست که دارم فکرای احمقانه ای میکنم که همینجا تمومش کنم.برم انصراف بدم و خودم رو رها کنم.اگر این همه زحمت نکشیده بودم مطمئنم که یک لحظه هم در این زمینه شک نمیکردم.
این وبلاگ رو هم امروز با نوشتن همین پست تعطیل میکنم.شاید اینجوری بتونم وقت بیشتری برای به سرانجام رسوندن پروژه ام داشته باشم.خیلی ممنونم از اون ۵-۶نفری که یه جورایی وقت صرف میکردند و خواننده ی ثابت اینجا بودند.مخصوصا دو نفری که در دنیای واقعی هم همدیگه رو کمابیش میشناسیم و یه جورایی وبلاگ نویسی از آشنایی با اونها نتیجه شد .خیلی ممنونم از کامنتهاتون.معذرت میخوام ازتون اگه یه مواقعی نوشته های تلخی داشتم.هیچ وقت دوست نداشتم که اگه چیزی مینویسم کسی رو ناراحت کنه.کلا دوست داشتم وبلاگم تلخ نباشه ولی شرایط روحی گاهی وقتها اجازه نمیداد گرچه فکر میکنم این پست تلخ ترینشون بوده.
دیگه حرفی ندارم.شاید خوابم برد.
خداحافظ...








یعنی دقیقا اتفاقی که انتظارشو داشتمو توی این
.قیمت طلا در این لحظه رسید به ۱۱۵۶ دلار!! حالا تا ۱شنبه که بازار ایران باز میشه٬بورس جهانی هم تعطیله همین قیمت ثابت میمونه و میتونم بازی دلخواهم رو شروع کنم.کاش مثل این دفعه که پیش بینیم درست بود٬اون یکی حدسم هم درست از آب در بیاد و بتونم با سودش یه بستنی٬ذرتی چیزی بخرم
.




