مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 20 آذر ماه سال 1388 ساعت 02:34 AM

الان ساعت ۲ صبحه و من بعد از اینکه یک ساعتی توی تخت بودم و خوابم نمی برد٬اومدم که اینجا مطلبی رو بنویسم.فکر میکنم خوندن این مطلب زیاد جالب نباشه.فقط دارم مینویسم که به عنوان مطلب پایانی این وبلاگ چیزی داشته باشم و در ضمن شاید راحتتر بخوابم.

این چند وقت٬شبهای زیادی هست که  وقتی میرم بخوابم ٬انواع دغدغه ها و مشکلات میاد جلوی چشمام و حسابی میرم تو فکر .فکرایی که ۹۹ درصدشون  مربوط به پروژه ی فوق لیسانسی میشه که به خاطر یه انتخاب اشتباه ٬ ۸-۹ ماهی هست که  کاملا زندگیم رو تحت تاثیر خودش قرار داده.شدم مثل یه دونده ی دوی ماراتنی که به خاطر دیر شروع کردن مسابقه٬مجبور میشه خیلی سریع بدوه تا خودش رو برسونه ولی درست اون موقعی که باید کار رو تموم کنه نفس کم میاره.رسماً و عملاً و علناً کم آوردم.

درحالیکه تا آخر دی فرصت دارم برای دفاع وگرنه  اخراج میشم٬ روز به روز وقت بیشتری رو تلف میکنم و انگیزه و توانی برای تموم کردن پروژه ندارم. وقتی که اینها همزمان میشه با اتفاقاتی مثل دعوت شدن به جلسه ی دفاع دکترای یکی از دوستای همکلاسی لیسانس و خبرهای خوشی که از موفقیتهای بقیه ی دوستات از گوشه و کنار دنیا میرسه٬دیگه اون موقع است که ناخودآگاه ادامه ی کار برات خیلی سخت میشه.

این روزها سختترین دوران زندگیم در طول این ۲۷ سال رو تجربه میکنم.در وضعیتی قرار گرفتم که مجبورم انرژی خیلی زیادی صرف کنم تا حالت روحیم رو مناسب جلوه بدم.برای اینکار به خیلی چیزها متوسل شدم که یکیش همین وبلاگ بوده.اما فکر میکنم دیگه ظرفیت تحمل این فشار رو  ندارم.یعنی دیگه نمیتونم این قدر مخفی کنم.

این موقعها آدم دلش میخواد یکی باشه بشینی کنارش و براش درددل کنی و  با ترکیدن بغضت مقاومت کنی ولی یهویی اشکات سرازیر بشه و سرتو بگذاری روی شونه هاشو های های گریه کنی.خالی میشی.اینجوری شاید یه ذره ظرفیتت بره بالاتر.ولی نمیدونم شاید این یه خودخواهی باشه.

۲-۳ روزی هست که دارم فکرای احمقانه ای  میکنم که همینجا تمومش کنم.برم انصراف بدم و خودم رو رها کنم.اگر این همه زحمت نکشیده بودم مطمئنم که  یک لحظه هم در این زمینه شک نمیکردم.


این وبلاگ رو هم امروز با نوشتن همین پست تعطیل میکنم.شاید اینجوری بتونم وقت بیشتری برای به سرانجام رسوندن پروژه ام داشته باشم.خیلی ممنونم از اون ۵-۶نفری که یه جورایی وقت صرف میکردند و خواننده ی ثابت اینجا بودند.مخصوصا دو نفری که در دنیای واقعی هم همدیگه رو کمابیش میشناسیم و یه جورایی وبلاگ نویسی از آشنایی با اونها نتیجه شد .خیلی ممنونم از کامنتهاتون.معذرت میخوام ازتون اگه یه مواقعی نوشته های تلخی داشتم.هیچ وقت دوست نداشتم که اگه چیزی مینویسم کسی رو ناراحت کنه.کلا دوست داشتم وبلاگم تلخ نباشه ولی شرایط روحی گاهی وقتها اجازه نمیداد گرچه فکر میکنم این پست تلخ ترینشون بوده.


دیگه حرفی ندارم.شاید خوابم برد.

خداحافظ...








del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 15 آذر ماه سال 1388 ساعت 1:34 PM

آخ که اینقدر دلم میخواد برم یکی از این کنسرتهایی که پشت سر هم داره برگزار میشه و یه ۲-۳ ساعتی از هرچی فکرِ آینده و گذشته و حاله خلاص بشم!خوش باشم!بی خیال باشم!


آخ که اینقدر دلم میخواد یه جوری بتونم یه روز کامل از فکر این پروژه ی لعنتی بیام بیرون و لذت زندگی رو ببرم!!کاش میشد!کاش یه سوئیچ on/off داشت! آهای محققین مغز و اعصاب!!پس چیکار دارید میکنید؟چرا هنوز نتونستید کاری کنید که آدم اگه خواست برای یه  روز یا چندساعت  از دست یه فکری خلاص بشه ،بتونه؟!فقط برای یک روز که دیگه کاری نداره که،داره؟! حیف اون میلیونها دلاری که صرف این تحقیقاتتون میکنید


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 13 آذر ماه سال 1388 ساعت 11:20 PM

از بعدازظهر تا حالا از پیش بینی خودم دارم لذت میبرم یعنی دقیقا اتفاقی که انتظارشو داشتمو توی این پست نوشتم٬افتاد.قیمت طلا در این لحظه رسید به ۱۱۵۶ دلار!! حالا تا ۱شنبه که بازار ایران باز میشه٬بورس جهانی هم تعطیله همین قیمت ثابت میمونه و میتونم بازی دلخواهم رو شروع کنم.کاش مثل این دفعه که پیش بینیم درست بود٬اون یکی حدسم هم درست از آب در بیاد و بتونم با سودش یه بستنی٬ذرتی چیزی بخرم.

در ضمن خدمات فال و کف بینی و این حرفا هم پذیرفته میشود



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 13 آذر ماه سال 1388 ساعت 12:52 PM

وقتی داری در یک اجتماعی مثل ایران زندگی میکنی٬چقدر میتونی به حرفهای مردم بی اعتنا باشی؟ همیشه برام سوال بوده.

جوابم در حال حاضر اینه که فکر میکنم اگه یه روزی بتونم خودم رو از این بند خلاص کنم٬زندگیم با چیزی که الان دارم خیلی متفاوت میشه.به نظرم که خیلی دلچسب میشه.میدونم مسیر طولانی و سختیه.میدونم برام هزینه ی زیادی داره.ولی تصمیمم رو گرفتم.

فکر میکنم هر کسی یه سری اعتقاد و ارزش برای خودش تعیین کرده و برنامه ی زندگیش رو بر همون اساس میچینه.توی ایرانِ ما  متر و معیارِ این ارزشه٬خیلی وقتها بر اساس تلقی و بازخورد مردم از اون رفتار مشخص میشه که احتمالا همون عُرف جامعه است.حالا وقتی تو به جایی میرسی که به نظرت رفتارت درستتر از اون عرف باشه٬مجبوری به حرف مردم بی اعتنا باشی.اینجا باید تصمیم بگیری که حاضری هزینه ی این بی اعتنایی رو بپردازی یا نه؟

الان خیلی از دوستام و آشناهام به عناوین مختلف که بیشتر با عنوان ظاهری  ادامه ی تحصیل هست٬مهاجرت میکنند به کشورهای دیگه.به نظرم میرسه اتفاقی که در این حالت میفته اینه:((رهاشدن از بند ارزشهای نادرست جامعه و قرارگرفتن در معرض ارزشهایی که به مراتب به نظرات شخص نزدیکتره٬بدون پرداخت هزینه یا پرداخت هزینه ی خیلی کم))

واضحه که اگه شخص تصمیم بگیره همینجا بمونه ٬نه تنها هزینه خیلی زیادی باید بده٬علاوه بر اون اصلا هم معلوم نیست بتونه به اون ارزشهای مورد نظرش برسه.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1388 ساعت 12:16 PM

مغز انسان موضوع تحقیقاتیه خیلی جذابیه.شاید هنوز ناشناخته ترین عضو بدن همین مغزه و شاید اصلا یکی از ناشناخته ترین سیستمهای موجود برای بشر.یه مدتی هست که به این موضوع علاقه مند شدم.یه وبلاگی هم هست به اسم آوای موج که خیلی مطالب خوبی در این مورد مینویسه گرچه که الان خیلی کم آپدیت میکنه.

ثابت شده که مغز هم برای اینکه سالم بمونه و بتونه عملکرد خوبی داشته باشه٬نیاز به تمرین داره.یه سری معتقدند که شرایط زندگی و ابزار دیجیتال٬برعکس این داره عمل میکنه.یه مثال ساده اش همینه که مجبور نیستیم هیچ شماره ای رو حفظ کنیم وسریع میزنیم توی حافظه ی گوشی موبایلمون!!خودش باعث میشه که بعد از یه مدتی خیلی سخت بتونم شماره ای رو بزنیم توی حافظه ی مغزمون.

حالا این همه چرند و پرند گفتم که چی بشه؟!! یه کارهایی هست که میشه انجام داد تا عملکرد مغزمون رو بهتر کنیم.یکیش مثلا حل جدول سودوکوست. حالا چند روزی هست که با یه بازی کامپیوتری آشنا شدم که ظاهرا یه دکتر ژاپنی به اسم کاواشیما با یه تیم تحقیقاتی که روی مغز کار میکنند ٬طراحیش کردند.این بازی سعی میکنه با یه سری تمرینِ روزانه٬ قدرت بخشهای مختلف مغز رو بالا ببره.مغز قسمتهای مختلفی داره که هر کدوم یه سری عملکردها رو انجام میده.این بازی جوری طراحی شده که بخشهایی مختلف به کار گرفته بشه تا به یه میزان رشد کنه.

من که خودم هر موقع بعد از این که بازی میکنم یه حس خوبی دارم یه حسی مثل اینکه یه جوری ورزش کرده باشی بعدش حسابی سر حالیما!یه همچین چیزیه.

از این سایت (که عضویتش رایگانه) میشه دانلودش کنید.


پ.ن:این سایت تهرانر(Tehraner) که اون گوشه لینکش هست ،برای برنامه ریزی یه روز تعطیل یا یه شب طولانیه زمستونی خیلی راهنمای خوبیه.بعضی ایده ها واقعا برام هیجان انگیزه.این یکی از هموناست.به نظرم  اونایی که این سایت رو راه انداختند خیلی خوش ذوق بودند.دمشون گرم


پ.ن۲: میخوام یه بازیه اقتصادی رو هم شروع کنم که هیجان(ریسک) نسبتا زیادی داره و ممکنه سود خوبی هم داشته باشه.یه مقداری پول دارم که میخوام طلا بخرم.یه چندتایی مقاله خوندم و به نظرم میاد که طلا تا اواخر ژانویه حتی میتونه به هر اونس ۱۴۰۰ دلار هم برسه.وقتی پول رو گذاشتی توی بانک و راکده بهتره یه هیجانی هم برای خودت ایجاد کنی.اینطوری علاوه بر هیجان یه سود ۱۰ درصدی یک ماهه هم به دستت میاد.

الان ۱۲۲۱ دلاره.انتظارم اینه که تا ۱۱۵۰ بیاد پایین دوباره اوج بگیره که البته اصلا معلوم نیست!!؟


پ.ن۳:برام جالب شده که زمینه ی تحقیقاتی پروژه ام کاملا با موضوع پیشبینی قیمت طلا ارتباط داره!!یعنی میشه ازش برای اینکار هم استفاده کرد.اینو امروز فهمیدم و کلی ذوق کردم!!






del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388 ساعت 7:04 PM

یه مدتی هست که فکرایی به سرم زده برای بعد از دفاعم.من به شدت عاشق سفرم و یکی از آرزوهام اینه که بتونم جاهای مختلف دنیا رو ببینم.حالا که قصد ادامه تحصیل و پذیرش گرفتن و این حرفا رو ندارم تنها گزینه اینه که برای مسافرت برم اونجا.

ایران رو به نسبت خوب گشتم.بیشتر جاهای طبیعی رو رفتم.مثل کویر و جنگل و ... اما این اصلا راضیم نمیکنه.خیلی خیلی کمتر از اون چیزیه که از خودم انتظار دارم. واسه ی همین به ذهنم رسیده که یه برنامه هایی بچینم برای بعد از دفاع که برم دنیا رو بگردم.به نظرم میاد که الان از نظر سنی در بهترین شرایط برای این سفر هستم که میتونم نهایت لذت رو ازش ببرم.مثلا اگه 10 سال دیگه این اتفاق بخواد بیفته به هیچ وجه با الان قابل مقایسه نیست.اما از اون طرف 10 سال دیگه شاید امکانات بیشتری داشته باشم برای اینکه این تصمیم رو عملی کنم.سفری که منظورمه یه چیزی در حدود 6 تا 12 ماه میتونه طول بکشه.

چند تا مسئله هست که با این تصمیم درگیره و یه جوری مانع محسوب میشه.تیتر وار بخوام بگم میشه:پول-شغل-آینده نگری-ازدواج و حرف مردم.

مهمترینش که اگه نباشه اینکار اصلا عملی نیست،پوووله! مشکل خیلی بزرگی که هست اینه که تا وقتی جوونیم و انرژی و اشتیاق داریم ،پول نداریم.وقتی هم که پول داریم دیگه پیر شدیمو جون و انگیزه  ی و هیجان نداریم.به نظر من  که برای سفر حتی اگه شده باید فرش زیر پامو بفروشم روی موکت بشینم، این کارو میکنم.یعنی خرج کردن برای هیچ چیزی رو ارزشمندتر از مسافرت نمیدونم(معلومه که منظورم به جزء غذا و این جور چیزاست).اگه قرار باشه که بخوام این پول رو خودم در بیارم (از راه درست)اون موقع حتما بالای 45-50 سالمه(اگه فرض کنیم که زنده باشم!!). اما از طرفی شرایط پدرم جوریه که میتونه این پول رو در اختیار من بذاره.حالا اینجاست که چالش اساسی پیش میاد!! اگر همچنان به اعتقادی که الان دارم پایبند باشم که باید از پولی که خودم در میارم این کارها رو انجام بدم،نتیجه میشه همون 50 سالگی!؟!دقیقا همینجاست که هنگ کردم.اینجاست که نمیدونم چه تصمیمی باید بگیرم. بیخیال اون تجربه های ناب و تکرارنشدنی و در عین حال فوق العاده ارزشمند برای آینده ام بشم یا اینکه از پولی که الان  هست ولی توسط پدرم به دست اومده استفاده کنم؟!! فعلا که اعتقادم اجازه ی اینکار رو نمیده.

فعلا همین یه دونه مانع رو بتونم با خودم قضیه اش رو حل کنم خیلی کار بزرگیه تا برسم به موانع بعدی.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 10 آذر ماه سال 1388 ساعت 1:00 PM

مدت زیادیه که روزانه تقریبا 12-13 ساعت پشت لپتاپ میشنیم و کارهام رو انجام میدم.شاید خیلی از ماها حس نمیکنیم که چه آسیبی به بدنمون وارد میشه.امروز که دیدم کمرم داره یه مقداری درد میگیره ،یه گوگل کردم ببینم چیزی در این مورد هست یا نه.لینکهای خیلی خوبی پیدا کردم که ویدئوهای کوتاهی داره برای تمرینهای پشت میزی و نحوه ی نشستن صحیح.لینکهاشو اینجا میگذارم که شاید برای شما هم قابل استفاده باشه.

علاوه بر یوتیوب که راحت میشه فراوون از این چیزا توش پیدا کرد ،اما این لینک هم ویدئوهای خیلی خوبی داره.اگه که نمیتونید ببینیدشون ،میدونید که با Internet Download manager میشه راحت این ویدئوها رو دانلود کرد.

مهم اینه که هر روز این تمرینها رو انجام بدیم.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 5 آذر ماه سال 1388 ساعت 9:42 PM

توی یکی از قسمتهای بیگ بنگ  یه بحثی پیش اومد در مورد نوع دوستی و رابطه ی یکی از اون پسرهای فیزیکدان(لئونارد) و ۲خ..ر همسایه(پنی). سریالش پر از اصطلاحه.توی این بحث هم این عبارت رو استفاده کردند:Friends with Benefits. گوگل کردم ببینم معنیش چیه که رسیدم به این دو تا صفحه از ویکیپدیا: ویکیپدیا1 و ویکیپدیا2 .برام خیلی جالب بود که اینها برای هر نوعی از رابطه اشون یه واژه یا عبارتی دارند.مشخصه که به خاطر فرهنگ خاصشون که رابطه ی 2خ..ر و پسر خیلی زیاده و تنوع بالایی هم داره،واژگانش هم ایجاد شده.کلا relationship یه واژه ی خیلی گسترده و پر از ابهامه.حالا یه چندتایی از مدلهای مختلفی که دیدم رو اینجا مینویسم.توضیحاتش رو اگه بنویسم احتمالا اینجا فیلتر میشه


Casual relationship-

-Romantic relationship

-Platonic love

-Dating

-Intimate relationship

-Courtship

-One-night Stand


 و کلی رابطه ی دیگه که احتمالا توی ویکیپدیا نیست.خلاصه که کلی به اطلاعاتمون اضافه شد!!

این روابط توی ایران شاید با مدلهای مختلفی اجرا بشه ولی در خوشبینانه ترین حالتش 2 یا 3 وضعیتش با اسم مشخصی شناخته میشه.اما واضحه که همینطوری که خود روابط داره زیاد میشه ،خیلی زود اسمهای ایرانی منطبق با هر کدوم از اینها هم وارد فرهنگ ما هم میشه.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 30 آبان ماه سال 1388 ساعت 7:16 PM

۵شنبه به لطف همراهی یه دوست خوب ٬ کتاب قانون رو دیدم.بعد از کلّی  پشت میزنشینی  یه پیاده روی حسابی هم کردیم که خیلی چسبید(از سینما آزادی تا سیدخندان).خلاصه که بعد از کلی وقت یه روز خوشی داشتم.


در مورد فیلم به نظرم مازیار میری موضوع خیلی خوب و چالشی رو برای فیلم ساختن انتخاب کرده بود و اگه یه کمی بیشتر دستش باز بود خیلی خیلی فیلم بهتری میشد.یعنی در واقع انتظارم به عنوان یه تماشاگر عادی این بود که از یه همچین ایده ای٬ فیلم صریحتر و کاملتری در بیاد.به نظر من که موضوع اصلی فیلم همون بحث اخلاق و مذهب بود.در واقع قصدش نشون دادن یکی از مشکلات اصلی جامعه ی ما یعنی ((مذهبیون  بی اخلاق)) بود.یکی از دیالوگهای اصلی فیلم  جایی بود که راننده تاکسی با پرویز پرستویی در راه جنوب لبنان صحبت می کرد و ته حرفش این بود که آدمهای مختلفی با مذهبهای مختلف می تونند اخلاق مشابهی داشته باشند و اخلاق به طور کلی ربطی به مذهب نداره.هر چند وقت یه بار اینجور فیلما ساخته بشه ٬حداقلش اینه که به یه سری تلنگری میزنه.

خوب در مورد این واژه ی مذهبیون بی اخلاق خیلی مییشه حرف زد.اولا اینکه آیا اصلا درسته همچین آدمهایی رو مذهبی بدونیم.این قبول که ظاهر مذهبی دارند اما این دلیل نمیشه.در واقع این جور افراد صرفا یه سری ظواهر رو اجرا می کنند٬بدون اینکه اطلاعی از چراییش داشته باشند.در کنار این جور مذهبیها٬ ما یه سری دیگه هم توی همین جامعه ی خودمون داریم که مذهبی شناخته می شند ولی خیلی خوب هم اخلاق رو رعایت میکنند.این دسته همونایی هستند که با مطالعه و آگاهی خیلی از دستورات دینی رو شناختند و اجرا میکنند که نباید با دسته ی اولی قاطی کنیم.

اینکه چه میزان از این رفتار جامعه به خودمون مربوطه و چقدرش به مسئولین من نمیدونم. به نظرم میشه گفت خیلی از این بی اخلاقیهای جامعه (مثل دروغ-غیبت-تهمت-کم فروشی-عدم رعایت قانون) به خاطر بیسوادی مردم ما بوده.سواد همراه خودش مطالعه و تفکر میاره.اینها هم با هم دیگه فرهنگ رو شکل میدن.اما از یه طرف میبینیم که الان خیلی ها دانشجو و مهندس و دکتر شدند اما هنوز اخلاق رو رعایت نمیکنند.پس مشکل یه جای دیگست.

فکر میکنم یه دلیل اصلیش اینه که مردم میبینند که بی اخلاقی کردن نه تنها هزینه ای براشون نداره بلکه خیلی هم کارشون رو راه میندازه.تا وقتی که بی اخلاقی با مجازات سنگین روبرو نمیشه ٬وضعیت همینی که هست میمونه و بدتر هم میشه.به طور مثال یه نمونه کوچیکش ٬وقتی یه فروشنده با یه ترازوی معیوب ۸۰۰ گرم رو جای ۱ کیلو قالب میکنه و هر روز هم فروشش از روز قبل بیشتر میشه٬دلیلی نمیبینه که ترازوش رو درست کنه!!


پ.ن۱:یه بار دیگه اینجا نوشته بودم که به حال جوونای اروپایی که مسلمون میشن(که ظاهرا روز به روز هم به تعدادشون اضافه میشه) حسودی میکنم.با دیدن این فیلم این مسئله رو بیشتر از قبل احساسش کردم.


پ.ن۲:من نفهمدیم چه دلیلی داشته که این فیلم این همه مدت توقیف بوده؟!!




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 27 آبان ماه سال 1388 ساعت 7:48 PM

حوصله ام سر رفته. احتیاج به یه تفریح درست حسابی دارم. روحم خسته شده. نشستم قسمت آخر فصل اول بیگ بنگ رو دیدم یه کمی سرحال شدم.نمیتونم دقیقا توصیف کنم چطوری ولی یه جوری از این سریال خیلی خوشم میاد.حالا که دیگه زیرنویس فارسیش رو هم یکی از دوستای وبلاگی (که ظاهرا دستی هم توی کار زیرنویس داره)برام لینکشو فرستاده بود٬دیگه خیلی راحتتر میشه دید.

فعلا این روزا وضعیتم جوریه که نمیتونم برنامه ریزی خاصی برای تفریح داشته باشم و   واسه همین هم تفریحم شده دیدن این سریال که زیاد وقتی نمیبره و مییشه بین کارهام انجامش بدم.ولی این مدل تفریح آخرش پشت کامپیوتره و توی محیط بسته!!شاید امروز فردا برم یه گشتی بزنم و خرید کنم.به هر حال  اینم خودش یه تفریحه که بری توی  مراکز خرید یه دوری بزنی و  ببینی دنیا دست کیه.یه گشتی توی بازار قائم بزنم و یه نگاهی هم به مانکنهای طبیعی و مصنوعیه تندیس بندازم;) گاهی وقتها هم میلادنوری گلستانی بازار ونکی چیزی.آخر سر هم واسه خرید برم  همون مغازه های بازار فردوسی 4راه استانبول با فروشنده های عجیب غریبش که قیافشون از مانکن پشت ویتریناشون فشن تره!!

خیلی شده  که تنهایی رفتم بازارگردی.به همون تعداد هم تنهایی رفتم رستوران.معمولا وقتی تنهایی میری رستوران تنها فردی هستی که یه نفری نشستی سر یه میز(منظورم شبهاست).آدمهای دیگه هم گاهی وقتها نگاه های معنی داری بهت میکنند.اون موقع کیف داره بشینی واسه خودت از روی نگاه بقیه ٬حدسهای مختلف بزنی  که دارند چی فکر میکنند.میشه پیش بینی کرد که اولین و قویترین حدسشون اینه که سرکار گذاشته شدی!!

از این مدل نگاههای عجیب و غریب یه جای دیگه هم تجربه کردم.یه ۲-۳ باری که با دوستام رفته بودیم کافی شاپ که بشینیم با هم گپ بزنیم ٬نگاه ها جالب میشد شاید کافی شاپی که انتخاب کرده بودیم خیلی خفن بود!!از اینایی که تاریکند و دِنج  مثلا اینایی که توی مرکز خرید گاندی هستند!!! یه بار که آقای کافی شاپر یه جوری میخواست حالیمون کنه که اینجا اومدین چیکار!!هرچی سفارش میدادیم میگفت نداریم!!! اما ما که عیبی توی اینکار نمیدیدیم که 3 تا جوون که میخوان گپی بزنند و یه قهوه ای هم بخورند بشینند اونجا.واسه همین از رو نرفتیم و گفتیم شما چی داری از همون 3 تا بیار


دیشب هم داشتم میرفتم بلال بخورم.با یه تاکسی رفتم و وقتی رسیدم بلال فروشه نبودش

منتظر تاکسی بودم که برگردم خونه که همون راننده ی میانسال ،دور زده بود دوباره سوار شدم.گفتش چی شد برگشتی؟ گفتم :اومده بودم بلال بخورم نبود دارم برمیگردم.گفت برای بلال اومدی تا اینجا!؟گفتم هر شب میام. بلافاصله گفت :هان پس بگو میای با dus 2khtaret بلال میخوری!!!گفتم نه بابا تنهایی میام.شروع کرد که ای بابا پس چرا و چیکار میکنی مگه و شروع کرد به نظریه پردازی و نصیحت کردن...

کلا وقتی بشینی توی تاکسی و تنها هم باشی ،معمولا باید به انواع مختلفی از  درددل و شاهکار و نصیحتهای راننده ها گوش بدی!!گاهی وقتها شاهکارهاشون اینقدر عجیبه برات که یه درصد هم نمیتونی بگی داره راست میگه!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6    >>
Free counter and web stats